مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تامردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!
پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازهبان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان ميخواهد بنوشيد."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيدبنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند....
Monday, December 27, 2010
Friday, December 24, 2010
Speak with my self
aksar vaghtha so od bozorgtarin maneh nist
khodetan bozorgtarin maneh hastid
E T E M A D B E N A F S E
khodetan bozorgtarin maneh hastid
E T E M A D B E N A F S E
Monday, December 20, 2010
Speak with my self
یک بار بخوانید، عاشق می شوید اندیشه - قسمت هایی از دعای عرفه امام حسین (ع) به قلم دکتر علی شریعتی اگر به فرض که هیچ دلیلی بر حقانیت و صلاحیت امام حسین (ع) نباشد , بعد آدم یک بار دعای عرفه بخواند, می شود به "حسین" ایمان نیاورد؟ نشناسدش؟ عاشقش نشود؟دیوانه اش نشود؟ آیا چنین چیزی امکان دارد؟ یک بار بخوانید، عاشق می شوید... حمد و سپاس خدایی را سزاست که تیر حتمی قضایش را هیچ سپری نمی شکند و لطف و محبت و...
یک بار بخوانید، عاشق می شوید
اندیشه - قسمت هایی از دعای عرفه امام حسین (ع) به قلم دکتر علی شریعتی
اگر به فرض که هیچ دلیلی بر حقانیت و صلاحیت امام حسین (ع) نباشد , بعد آدم یک بار دعای عرفه بخواند, می شود به "حسین" ایمان نیاورد؟ نشناسدش؟ عاشقش نشود؟دیوانه اش نشود؟ آیا چنین چیزی امکان دارد؟ یک بار بخوانید، عاشق می شوید...
حمد و سپاس خدایی را سزاست که تیر حتمی قضایش را هیچ سپری نمی شکند و لطف و محبت و هدایتش را هیچ مانعی باز نمی دارد و هیچ آفریده ای به پای شباهت مخلوقات او نمی رسد.
حهل و نادانی من و عصیان و گستاخی من تو را باز نداشت از اینکه راهنمایی ام کنی به سوی صراط قربتت و موفقم گردانی به آنچه رضا و خوشنودی توست.
پس
هر گاه که تو را خواندم پاسخم گفتی .
هر چه از تو خواستم عنایتم فرمودی.
هرگاه اطاعتت کردم قدردانی و تشکر کردی.
و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم بر نعمت هایم افزودی.
و اینها همه چیست؟
جز نعمت تمام و کمال و احسان بی پایان تو؟!
من کدام یک از نعمت های تو را می توانم بشمارم یا حتی به یاد آورم و به خاطر سپارم؟
خدایا!الطاف خفیه ات و مهربانی های پنهانی ات بیشتر و پیشتر از نعمتها ی آشکار توست.
خدایا!من را آزرمناک خویش قرار ده آن سان که انگار میبینمت.
من را آنگونه حیامند کن که گویی حضور عزیزت را احساس می کنم.
خدایا!
من را با تقوای خودت سعادتمند گردان.
و با مرکب نافرمانی ات به وادی شقاوت و بد بختی ام مکشان.
در قضایت خیرم را بخواه.
و قدرت برکاتت را بر من فرو ریز تا آنجا که تاخیر را در تعجیل های تو و تعجیل را در تاخیر های تو نپسندم.
آنچه را که پیش می اندازی دلم هوای تاخیرش را نکند.
و آنچه را که بازپس می نهی من را به شکوه و گلایه نکشاند.
پروردگار من!
من را از هول و هراس های دنیا و غم واندوه های آخرت رهایی ببخش.
و من را از شر آنان که در زمین ستم می کنند در امان بدار.
خدایا!
به که واگذارم می کنی؟
به سوی که می فرستی ام؟
به سوی آشنایان و نزدیکان؟تا از من ببرند و روی برگردانند.
یا به سوی غریبان و غریبه گان تا گره در ابرو بیافکنند و مرا از خویش برانند؟
یا به سوی آنان که ضعف مرا می خواهند و خواری ام را طلب می کنند؟
من به سوی دیگران دست دراز کنم؟در حالی که خدای من تویی و تویی کارساز و زمامدار من.
ای توشه و توان سختی هایم!
ای همدم تنهایی هایم!
ای فریاد رس غم وغصه هایم!
ای ولی نعمت هایم!
ای پشت و پناهم در هجوم بی رحم مشکلات!
ای مونس و مامن و یاورم در کنج عزلت و تنهایی و بی کسی!
ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره ی اندوه و غربت و خستگی!
ای کسی که هر چه دارم از توست و از کرامت بی انتهای تو!
تو پناهگاه منی!
تو کهف منی!
تو مامن منی!
وقتی که راه ها و مذهب ها با همه ی فراخی شان مرا به عجز می کشانند و زمین با همه ی وسعتش بر من تنگی می کند و ...........
اگرنبود رحمت تو بی تردید من از هلاک شدگان بودم.
و اگر نبود محبت تو بی شک سقوط و نا بودی تنها پیشروی من میشد.
ای زنده!
ای معنای حیات! زمانی که هیچ زنده ای در وجود نبوده است.
ای آنکه :
با خوبی و احسانش خود را به من نشان داد.
و من با بدی ها و عصیانم در مقابلش ظاهر شدم.
ای آنکه:
در بیماری خواندمش و شفایم داد.
در جهل خواندمش و شناختم عنایت کرد.
در تنهایی صدایش کردم و جمعیتم بخشید.
در غربت طلبیدمش و به وطن بازم گرداند.
در فقر خواستمش و غنایم بخشید.
من آنم که بدی کردم ... من آنم که گناه کردم.
من آنم که به بدی همت گماشتم.
من آنم که در جهالت غوطه ور شدم.
من آنم که غفلت کردم.
من آنم که پیمان بستم و شکستم.
من آنم که بد عهدی کردم .....
و ... اکنون باز گشته ام.
باز آمده ام با کوله باری از گناه و اقرار به گناه.
پس تو در گذر ای خدای من!
ببخش ای آنکه گناه بندگان به او زیان نمی رساند.
ای آنکه از طاعت خلایق بی نیاز است و با یاری و پشتیبانی و رحمتش مردمان را به انجام کارها ی خوب توفیق می دهد.
معبود من!
اینک من پیش روی توام و در میان دست های تو.
آقای من!
بال گسترده و پر شکسته و خوار و دلتنگ و حقیر.
نه عذری دارم که بیاورم نه توانی که یاری بطلبم.
نه ریسمانی که بدان بیاویزم.
و نه دلیل و برهانی که بدان متوسل شوم.
چه می توانم بکنم؟ وقتی که این کوله بار زشتی و گناه با من است ؟!
انکار؟!
چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعی دارد وقتی که همه ی اعضا و جوارحم به آنچه کرده ام گواهی می دهند؟
خدای من!
خواندمت پاسخم گفتی.
از تو خواستم عطایم کردی.
به سوی تو آمدم آغوش رحمت گشودی.
به تو تکیه کردم نجاتم دادی.
به تو پناه آوردم کفایتم کردی.
خدایا!
از خیمه گاه رحمتت بیرونمان مکن.
از آستان مهرت نومیدمان مساز.
آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مکشان.
از درگاه خویشت ما را مران.
ای خدای مهربان!
بر من روزی حلالت را وسعت ببخش.
و جسم و دینم را سلامت بدار.
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنیت مبدل کن.
و از آتش جهنم رهایم ساز.
خدای من!
اگر آنچه از تو خواسته ام عنایتم فرمایی , محرومیت از غیر از آن زیان ندارد.
و اگر عطا نکنی هر چه عطا جز آن منفعت ندارد.
یا رب! یا رب! یا رب!
خدای من!
این منم و پستی و فرو مایگی ام.
و این تویی با بزرگی و کرامتت.
از من این می سزد و از تو آن
" چگونه ممکن است به ورطه ی نومیدی بیافتم در حالی که تو مهربان و صمیمی جویای حال منی."
خدای من!
تو چقدر با من مهربانی با این جهالت عظیمی که من بدان مبتلایم!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده ای با این همه کار بد که من می کنم و این همه زشتی کردار که من دارم.
خدای من!
تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام.
تو که اینقدر دلسوز منی!
خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟
تو کی غایب بوده ای که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کی پنهان بوده ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟
کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.
کور باد نگاهی که دیده بانی نگاه تو را درنیابد.
بسته باد پنجره ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زیانکار باد سودای بنده ای که از عشق تو نصیب ندارد.
خدای من!
مرا از سیطره ی ذلت بار نفس نجات ده و پیش ازآنکه خاک گور بر اندامم بنشیند از شک وشرک رهایی ام بخش.
خدای من!
چگونه نا امید باشم در حالی که تو امید منی!
چگونه سستی بگیرم ,چگونه خواری پذیرم که تو تکیه گاه منی!
ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش چنان تجلی کرده ای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده.
یا رب! یا رب! یا رب
یک بار بخوانید، عاشق می شوید
اندیشه - قسمت هایی از دعای عرفه امام حسین (ع) به قلم دکتر علی شریعتی
اگر به فرض که هیچ دلیلی بر حقانیت و صلاحیت امام حسین (ع) نباشد , بعد آدم یک بار دعای عرفه بخواند, می شود به "حسین" ایمان نیاورد؟ نشناسدش؟ عاشقش نشود؟دیوانه اش نشود؟ آیا چنین چیزی امکان دارد؟ یک بار بخوانید، عاشق می شوید...
حمد و سپاس خدایی را سزاست که تیر حتمی قضایش را هیچ سپری نمی شکند و لطف و محبت و هدایتش را هیچ مانعی باز نمی دارد و هیچ آفریده ای به پای شباهت مخلوقات او نمی رسد.
حهل و نادانی من و عصیان و گستاخی من تو را باز نداشت از اینکه راهنمایی ام کنی به سوی صراط قربتت و موفقم گردانی به آنچه رضا و خوشنودی توست.
پس
هر گاه که تو را خواندم پاسخم گفتی .
هر چه از تو خواستم عنایتم فرمودی.
هرگاه اطاعتت کردم قدردانی و تشکر کردی.
و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم بر نعمت هایم افزودی.
و اینها همه چیست؟
جز نعمت تمام و کمال و احسان بی پایان تو؟!
من کدام یک از نعمت های تو را می توانم بشمارم یا حتی به یاد آورم و به خاطر سپارم؟
خدایا!الطاف خفیه ات و مهربانی های پنهانی ات بیشتر و پیشتر از نعمتها ی آشکار توست.
خدایا!من را آزرمناک خویش قرار ده آن سان که انگار میبینمت.
من را آنگونه حیامند کن که گویی حضور عزیزت را احساس می کنم.
خدایا!
من را با تقوای خودت سعادتمند گردان.
و با مرکب نافرمانی ات به وادی شقاوت و بد بختی ام مکشان.
در قضایت خیرم را بخواه.
و قدرت برکاتت را بر من فرو ریز تا آنجا که تاخیر را در تعجیل های تو و تعجیل را در تاخیر های تو نپسندم.
آنچه را که پیش می اندازی دلم هوای تاخیرش را نکند.
و آنچه را که بازپس می نهی من را به شکوه و گلایه نکشاند.
پروردگار من!
من را از هول و هراس های دنیا و غم واندوه های آخرت رهایی ببخش.
و من را از شر آنان که در زمین ستم می کنند در امان بدار.
خدایا!
به که واگذارم می کنی؟
به سوی که می فرستی ام؟
به سوی آشنایان و نزدیکان؟تا از من ببرند و روی برگردانند.
یا به سوی غریبان و غریبه گان تا گره در ابرو بیافکنند و مرا از خویش برانند؟
یا به سوی آنان که ضعف مرا می خواهند و خواری ام را طلب می کنند؟
من به سوی دیگران دست دراز کنم؟در حالی که خدای من تویی و تویی کارساز و زمامدار من.
ای توشه و توان سختی هایم!
ای همدم تنهایی هایم!
ای فریاد رس غم وغصه هایم!
ای ولی نعمت هایم!
ای پشت و پناهم در هجوم بی رحم مشکلات!
ای مونس و مامن و یاورم در کنج عزلت و تنهایی و بی کسی!
ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره ی اندوه و غربت و خستگی!
ای کسی که هر چه دارم از توست و از کرامت بی انتهای تو!
تو پناهگاه منی!
تو کهف منی!
تو مامن منی!
وقتی که راه ها و مذهب ها با همه ی فراخی شان مرا به عجز می کشانند و زمین با همه ی وسعتش بر من تنگی می کند و ...........
اگرنبود رحمت تو بی تردید من از هلاک شدگان بودم.
و اگر نبود محبت تو بی شک سقوط و نا بودی تنها پیشروی من میشد.
ای زنده!
ای معنای حیات! زمانی که هیچ زنده ای در وجود نبوده است.
ای آنکه :
با خوبی و احسانش خود را به من نشان داد.
و من با بدی ها و عصیانم در مقابلش ظاهر شدم.
ای آنکه:
در بیماری خواندمش و شفایم داد.
در جهل خواندمش و شناختم عنایت کرد.
در تنهایی صدایش کردم و جمعیتم بخشید.
در غربت طلبیدمش و به وطن بازم گرداند.
در فقر خواستمش و غنایم بخشید.
من آنم که بدی کردم ... من آنم که گناه کردم.
من آنم که به بدی همت گماشتم.
من آنم که در جهالت غوطه ور شدم.
من آنم که غفلت کردم.
من آنم که پیمان بستم و شکستم.
من آنم که بد عهدی کردم .....
و ... اکنون باز گشته ام.
باز آمده ام با کوله باری از گناه و اقرار به گناه.
پس تو در گذر ای خدای من!
ببخش ای آنکه گناه بندگان به او زیان نمی رساند.
ای آنکه از طاعت خلایق بی نیاز است و با یاری و پشتیبانی و رحمتش مردمان را به انجام کارها ی خوب توفیق می دهد.
معبود من!
اینک من پیش روی توام و در میان دست های تو.
آقای من!
بال گسترده و پر شکسته و خوار و دلتنگ و حقیر.
نه عذری دارم که بیاورم نه توانی که یاری بطلبم.
نه ریسمانی که بدان بیاویزم.
و نه دلیل و برهانی که بدان متوسل شوم.
چه می توانم بکنم؟ وقتی که این کوله بار زشتی و گناه با من است ؟!
انکار؟!
چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعی دارد وقتی که همه ی اعضا و جوارحم به آنچه کرده ام گواهی می دهند؟
خدای من!
خواندمت پاسخم گفتی.
از تو خواستم عطایم کردی.
به سوی تو آمدم آغوش رحمت گشودی.
به تو تکیه کردم نجاتم دادی.
به تو پناه آوردم کفایتم کردی.
خدایا!
از خیمه گاه رحمتت بیرونمان مکن.
از آستان مهرت نومیدمان مساز.
آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مکشان.
از درگاه خویشت ما را مران.
ای خدای مهربان!
بر من روزی حلالت را وسعت ببخش.
و جسم و دینم را سلامت بدار.
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنیت مبدل کن.
و از آتش جهنم رهایم ساز.
خدای من!
اگر آنچه از تو خواسته ام عنایتم فرمایی , محرومیت از غیر از آن زیان ندارد.
و اگر عطا نکنی هر چه عطا جز آن منفعت ندارد.
یا رب! یا رب! یا رب!
خدای من!
این منم و پستی و فرو مایگی ام.
و این تویی با بزرگی و کرامتت.
از من این می سزد و از تو آن
" چگونه ممکن است به ورطه ی نومیدی بیافتم در حالی که تو مهربان و صمیمی جویای حال منی."
خدای من!
تو چقدر با من مهربانی با این جهالت عظیمی که من بدان مبتلایم!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده ای با این همه کار بد که من می کنم و این همه زشتی کردار که من دارم.
خدای من!
تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام.
تو که اینقدر دلسوز منی!
خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟
تو کی غایب بوده ای که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کی پنهان بوده ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟
کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.
کور باد نگاهی که دیده بانی نگاه تو را درنیابد.
بسته باد پنجره ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زیانکار باد سودای بنده ای که از عشق تو نصیب ندارد.
خدای من!
مرا از سیطره ی ذلت بار نفس نجات ده و پیش ازآنکه خاک گور بر اندامم بنشیند از شک وشرک رهایی ام بخش.
خدای من!
چگونه نا امید باشم در حالی که تو امید منی!
چگونه سستی بگیرم ,چگونه خواری پذیرم که تو تکیه گاه منی!
ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش چنان تجلی کرده ای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده.
یا رب! یا رب! یا رب
Thursday, December 16, 2010
Speke with my self
اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد
اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر چگونه کشتی از اين ورطه بلا ببرد
فغان که با همه کس غايبانه باخت فلک که کس نبود که دستی از اين دغا ببرد
گذار بر ظلمات است خضر راهی کو مباد کتش محرومی آب ما ببرد
دل ضعيفم از آن میکشد به طرف چمن که جان ز مرگ به بيماری صبا ببرد
طبيب عشق منم باده ده که اين معجون فراغت آرد و انديشه خطا ببرد
بسوخت حافظ و کس حال او به يار نگفت مگر نسيم پيامی خدای را ببرد
تعبیر:اگر خود را ضعیف و ناتوان بدانی زندگی سختی در پیش خواهی داشت. روزگار پستی و بلندی دارد. در انجام کاری که در پیش داری دقت کن و با درایت پیش برو تا دچار دردسر و مشکل نشوی. اگر نا امید نشوی موفق و پیروز خواهی شد. آرزوهای محال را رها کن.
اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر چگونه کشتی از اين ورطه بلا ببرد
فغان که با همه کس غايبانه باخت فلک که کس نبود که دستی از اين دغا ببرد
گذار بر ظلمات است خضر راهی کو مباد کتش محرومی آب ما ببرد
دل ضعيفم از آن میکشد به طرف چمن که جان ز مرگ به بيماری صبا ببرد
طبيب عشق منم باده ده که اين معجون فراغت آرد و انديشه خطا ببرد
بسوخت حافظ و کس حال او به يار نگفت مگر نسيم پيامی خدای را ببرد
تعبیر:اگر خود را ضعیف و ناتوان بدانی زندگی سختی در پیش خواهی داشت. روزگار پستی و بلندی دارد. در انجام کاری که در پیش داری دقت کن و با درایت پیش برو تا دچار دردسر و مشکل نشوی. اگر نا امید نشوی موفق و پیروز خواهی شد. آرزوهای محال را رها کن.
Tuesday, December 14, 2010
Spek with my self
يا رب سببی ساز که يارم به سلامت بازآيد و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن يار سفرکرده بياريد تا چشم جهان بين کنمش جای اقامت
فرياد که از شش جهتم راه ببستند آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز که در دست توام مرحمتی کن فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
ای آن که به تقرير و بيان دم زنی از عشق ما با تو نداريم سخن خير و سلامت
درويش مکن ناله ز شمشير احبا کاين طايفه از کشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی بر میشکند گوشه محراب امامت
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم بيداد لطيفان همه لطف است و کرامت
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ پيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت
تعبیر:از گرفتاری هایی که به تو روی آورده نگران و مأیوس نباش. سعی کن تا خود را از چنگ گرفتاریها برهانی. با دست روی دست گذاشتن به هیچ جا نمی رسی.
خاک ره آن يار سفرکرده بياريد تا چشم جهان بين کنمش جای اقامت
فرياد که از شش جهتم راه ببستند آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز که در دست توام مرحمتی کن فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
ای آن که به تقرير و بيان دم زنی از عشق ما با تو نداريم سخن خير و سلامت
درويش مکن ناله ز شمشير احبا کاين طايفه از کشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی بر میشکند گوشه محراب امامت
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم بيداد لطيفان همه لطف است و کرامت
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ پيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت
تعبیر:از گرفتاری هایی که به تو روی آورده نگران و مأیوس نباش. سعی کن تا خود را از چنگ گرفتاریها برهانی. با دست روی دست گذاشتن به هیچ جا نمی رسی.
Speak with my self
خيز تا از در ميخانه گشادی طلبيم به ره دوست نشينيم و مرادی طلبيم
زاد راه حرم وصل نداريم مگر به گدايی ز در ميکده زادی طلبيم
اشک آلوده ما گر چه روان است ولی به رسالت سوی او پاک نهادی طلبيم
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام اگر از جور غم عشق تو دادی طلبيم
نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد مگر از مردمک ديده مدادی طلبيم
عشوهای از لب شيرين تو دل خواست به جان به شکرخنده لبت گفت مزادی طلبيم
تا بود نسخه عطری دل سودازده را از خط غاليه سای تو سوادی طلبيم
چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد ما به اميد غمت خاطر شادی طلبيم
بر در مدرسه تا چند نشينی حافظ خيز تا از در ميخانه گشادی طلبيم
تعبیر:همه ی سختی ها و مشکلات بر طرف می شود، به شرط آنکه به تلاش خود ادامه بدهی. در زندگی تو گشادگی و سعادت پدید می آید و گرفتاری ها از بین خواهد رفت.
زاد راه حرم وصل نداريم مگر به گدايی ز در ميکده زادی طلبيم
اشک آلوده ما گر چه روان است ولی به رسالت سوی او پاک نهادی طلبيم
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام اگر از جور غم عشق تو دادی طلبيم
نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد مگر از مردمک ديده مدادی طلبيم
عشوهای از لب شيرين تو دل خواست به جان به شکرخنده لبت گفت مزادی طلبيم
تا بود نسخه عطری دل سودازده را از خط غاليه سای تو سوادی طلبيم
چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد ما به اميد غمت خاطر شادی طلبيم
بر در مدرسه تا چند نشينی حافظ خيز تا از در ميخانه گشادی طلبيم
تعبیر:همه ی سختی ها و مشکلات بر طرف می شود، به شرط آنکه به تلاش خود ادامه بدهی. در زندگی تو گشادگی و سعادت پدید می آید و گرفتاری ها از بین خواهد رفت.
Speak with my self
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت آری به اتفاق جهان میتوان گرفت
افشای راز خلوتيان خواست کرد شمع شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
زين آتش نهفته که در سينه من است خورشيد شعلهايست که در آسمان گرفت
میخواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار میشدم دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت
آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت کتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستين فشان زين فتنهها که دامن آخرزمان گرفت
می خور که هر که آخر کار جهان بديد از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقايق نوشتهاند کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو میچکد حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت
تعبیر:غم های زندگی را بر خود آسان بگیر. با هنر و دانش خود می توانی راه تازه ای در زندگی باز کنی. از فتنه های روزگار ناراحت نشو زیرا دائمی و همیشگی نیستند و به زودی جای خود را به راحتی و آسودگی می دهند.
افشای راز خلوتيان خواست کرد شمع شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
زين آتش نهفته که در سينه من است خورشيد شعلهايست که در آسمان گرفت
میخواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار میشدم دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت
آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت کتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستين فشان زين فتنهها که دامن آخرزمان گرفت
می خور که هر که آخر کار جهان بديد از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقايق نوشتهاند کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو میچکد حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت
تعبیر:غم های زندگی را بر خود آسان بگیر. با هنر و دانش خود می توانی راه تازه ای در زندگی باز کنی. از فتنه های روزگار ناراحت نشو زیرا دائمی و همیشگی نیستند و به زودی جای خود را به راحتی و آسودگی می دهند.
Thursday, December 09, 2010
Wednesday, December 08, 2010
Speak with my self
گاندی: آنچه ما را به نابودی خواهد كشاند از این قرار است: سیاست بدون اصول، لذت بدون وجدان، علم بدون شخصیت و تجارت بدون اخلاق
Tuesday, December 07, 2010
Speak with my self
cheghadr mitonestam shadtar basham...
cheghadr mitonestam narahattar basham...
cheghadr mitonestam karhayee anjam bedam ...
cheghadr mitonestam karhayi anjam nadaham ...
cheghadar mitavanestam khoshbakhtar basham ...
cheghadar mitavanestan badbakhtar besham ...
cheghadar mitavanestam safarha beram ...
cheghadar mitavanestam safarha naram ...
cheghadar mitavanestam dostan ziyadtari dashteh basham ...
cheghadar mitavanestam dostaye kamtari dashteh basham ...
cheghadar mitavanestam ...
cheghadar nemitavanestam ...
kojayi vaghean kojayi
chi kar mikoni vaghean chi kar mikoni.
cheghadr mitonestam narahattar basham...
cheghadr mitonestam karhayee anjam bedam ...
cheghadr mitonestam karhayi anjam nadaham ...
cheghadar mitavanestam khoshbakhtar basham ...
cheghadar mitavanestan badbakhtar besham ...
cheghadar mitavanestam safarha beram ...
cheghadar mitavanestam safarha naram ...
cheghadar mitavanestam dostan ziyadtari dashteh basham ...
cheghadar mitavanestam dostaye kamtari dashteh basham ...
cheghadar mitavanestam ...
cheghadar nemitavanestam ...
kojayi vaghean kojayi
chi kar mikoni vaghean chi kar mikoni.
Speak with my self
بهشت
این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت ؟
هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود
گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت
این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت ؟
هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود
گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت
Subscribe to:
Posts (Atom)