خرم آن روز كزين منزل ويران بروم راحت جان طلبم وزپي جانان بروم
گرچه دانم كه به جايي نبرد راه غريب من به بوي سر آن زلف پريشان بروم
چون صبا با دل بيمارو تن بي طاقت به هوا داري آن سرو خرامان بروم
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت رخت بر ببندم وتا ملك سليمان بروم
No comments:
Post a Comment